به یاد آفریدگار زیبایی ها
هر بار خواستم زندگی را قدم بزنم ، از بس تنگ بود ، پاهایم تاول زد... افرا از همه دستور زبان فارسی فقط یک چیز را خوب به خاطر دارم! صرف فعل رفتن رفتم ، رفتی ، رفت ................. رفت. می روم ، می روی ، می رود .................. می رود. فقط خاطره می ماند و بس... افرا امشب به خانه تو می آیم به خانه تو که دیوارهایش بی دانه انار سرخ است... به خانه تو که بلندترین زانوی غم در آن یلدا می شود... به خانه تو که با ماه گرم می شود ... به خانه تو که شرم دراز می شود در چشمان همیشه زمستان کودکانت... به خانه تو که یلدا همیشه در سفره ات بوده است بی انار و بی هندوانه ... افرا دل و جسم رقیب هم اند.... دل حسود است و هرگاه پای دوست داشتن به میان بیاید فقط میخواهد خودش باشد و بس... از اینروست که تا زمانی که عشق در دل ،خانه دارد و به لبها و انگشتان و تن نرسیده است ، رنگ نمی بازد و هر لحظه چون شقایق سرخ تر می شود و سوزان تر. دل همیشه دوست دارد رازی داشته باشد ، و چه رازی زیباتر از عشق . به گمانم دل رنگ میبازد در آن هنگام که رازش برای مرکبش فاش می شود. افرا آه.... چطور طاقت میاوری گرسنگی و تشنگی را... آه... صدایت کو؟! خاموش است و تشنگی حنجره ات را در ماتم است؟ آه... نگاهت کو؟! بسته است و گرسنگی ات را لالایی می خواند؟ آه... می دانم ، طاقتت طاق شده است ، کاش کنارت بودم .... کاش!!!!!!! ببین چه برفی نشسته روی نازک خیالی هر چه دور و درخت! چه مکث سپیدی، که من راه بروم ، بماند جهان خیره به خودش سرد. ترک کنم آن همه که او سبز میشد با پرندگان و فصل. پر از تلاطم این همه رو به رو این همه خانه های خاموش که در حزن دامنه سکوت شده اند، کجا بروم؟ کجا بروم که دست یک پرنده پر از نور و شوق کودکی باشد؟ کجا بروم که دست صاف عشق مثل اولین نان آدمی دست بدهد به دستی که بر اندوه شیشه انگشت سکوت می کشد. کجا بروم که خدا حتا برای خودش بگردد رها دور شود حتا، در کوچه ای، یا بیابانی از تکرار آیه های خودش در فصل و من پر از تلاطم این همه رو به رو بیابم راه را نشان بدهم که خدا بازگردد به جای خودش در من ، در تو ، در شهر. ذست صاف عشق نور و شوق کودکی هم. من بازمیگردم به جای خودم که دست هایم در ابتدای مهربانی ، شست و شو می شد که دست هایم در ابتدای عشق ، نان می پخت که چشمهایم ، پیش پروردگار آب ، خیس می شد. پر از تلاطم این همه رو به رو ، پشت سر بگو کجا بروم!؟ هیوا مسیح باز باران باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست
گفتم: «غم تو دارم» گفتا :«غمت سر آید»
گفتم: که «ماه من شو» گفتا: «اگر برآید»
گفتم: «ز مهرورزان رسم وفا بیاموز»
گفتا: «ز خوبرویان این کار کمتر آید»
گفتم: که «بر خیالت راه نظر ببندم»
گفتا: «که شب رو است او از راه دیگر آید»
گفتم: که «بوی زلفت گمراه عالمم کرد»
گفتا: «اگر بدانی هم اوت رهبر آید»
گفتم: «خوشا هوایی کز باد صبح خیزد»
گفتا: «خُنُک نسیمی کز کوی دلبر آید»
گفتم: که «نوش لعلت ما را به آرزو کشت»
گفتا: «تو بندگی کن؛ کو بنده پرور آید»
گفتم: «دل رحیمت کی عزم صلح دارد؟»
گفتا: «مگوی با کس تا وقت آن درآید»
گفتم: «زمان عشرت دیدی که چون سر آمد؟»
گفتا: «خموش حافظ! کاین غصه هم سر آید»
| Design By : Night Melody |

